تبليغاتX
دفتر مشق شب

دفتر مشق شب

می بینی که چه ساده

در میان آشفتگی خواب هایی از جنس خیال هایی کال

باید فراموشت کنم.

دیگر خاطرات مرده ام را برگ نزنم.

شب ها ،

پنجره را ببندم ، پرده را بکشم

که نه صدای جیرجیرک ها را بشنوم

نه برای  مهتاب، مهمان ناخوانده ام منتظر بمانم.

ســـاده است

خواندن یک درام عاشقانه در زمستان

کنار شومینه ا ی داغ با یک فنجان چای.

ســـاده است

گفتن ناگفته ها به سایه ای رنگ پریده بر روی دیوار.

و وقتی بیدار می شوی و آفتاب زده باشد

و نمازت ساعت هاست که بیات بر جانمازت جامانده باشد.

و تنها خمیازه می کشی

بر روی تمام دیوانگی های شبانه ات

بی آنکه بدانی ،امروز چندمین شنبه سال است؟

+ نوشته شده در 88/07/27 توسط شکسته قلم |


خواهرم امروز گفت : مادر مرد.

پدر رفت که آلبوم عکس هایش را برگ بزند.

و من تنها می دانستم که باید مرد باشم.


+ نوشته شده در 88/07/27 توسط شکسته قلم |


من عاشق شدم.

هم محلی ها لکاته صدایش می کنند.

پیر مردها بعد از نماز مغرب نفرینش می کنند

پیر زن ها در کوچه به زور چادر سرش می کنند

کسی نمی بیندش حتی به عنوان یک عابر.

شب ، می ترسد از سایه اش

از پیچیده شدن صدای پاشنه ی کفشش در کوچه.

چنگ می زند گلویش را بغض

وقتی ،نوشته است روی پیش خوان عطاری

از دادن نسیه معذوریم.

عاشقش شدم به سادگی آنچه ندیدن، چه چیز رنجش میدهد.

به سادگی آنکه از خودشان طردش کردند.

+ نوشته شده در 88/07/14 توسط شکسته قلم |


آخرین چراغ


تنها روزنه ی فرار.


شعله تاب نیاورد در بی تابیِ باد.


خـــــــــــــــاموشی.

امیدم ناامید شد.


برای دیدن اولین، آخرین نگاه تو.

+ نوشته شده در 88/06/23 توسط شکسته قلم |


پرواز به خاطرم ماند.


بالی برای پرواز نیست.


لحظه ی آخر ؛ رفتنت


 هرگز نیامدنت.


 پرهای بال های من


تاوان گناه ِ تو.

+ نوشته شده در 88/06/21 توسط شکسته قلم |


از تو که نه ،

از خودم خسته شدم.

از تکرار خنده هایی خشک در آیینه.

امروز

ساعت را کوک نکردم

که شاید بیدار نشوم هرگز

اما نشد.

دیروز پنجره را بستم

که صدای خِش خِشِ جاروی رفتگر

بیدارم نکند هرگز

اما نشد.

دیروز...

دیروز...

اما نشد

هنوز هم در خیال ِ مرگ ، شب ها را تمام می کنم.

اما نمی شود

تعبیر خواب همسایه ، مرگم.

+ نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |


 کفر است

می دانم.

اما فرق تو با عیسی مسیح (ع) در زنده کردن مردگان چه بود؟

+ نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |


 شب ها

گرگ ها چه زوزه های دل فریبی می کشند.

گوسفندان دهِ ما که اجدادشان خران باری بودند.

چه زود

شبیه پدر بزرگانشان می شوند.

+ نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |


 حرف تازه ایی نیست

جز تکرار مکررات.

آزردن خاطر دوستان.

حرفی نیست

از جنس احساس سهراب

یا که دست کم گم شدن میان این شلوغی ها

شرمنده اگر

چیزی نیست برای رج زدنشان

همین است

سکوت مهمان هر شبمان.

+ نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |


 وقتی که نتوانستیم

بگذریم از چهار چوب های قرمز رنگ

فرقش در چیست؟

در کتاب های درسیمان

تمایز جبر و اختیار را بیان می کنیم.

+ نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |


به سایه ام ،هنگام پنهان شدنش در تاریکی ها شک می کنم.


نکند مانند زن همسایه خیانت بکند.


لبخند هایی درون آیینه


اما نه، کسی  پشت آیینه نیست


زن همسایه


امشب عروسی اش است


لکاته ها به زیر پنجره اتاقم


به قصد آزارم کِل می کشند


با ناخن های بلندشان به دیوار می کشند.


زن همسایه امشب عروسی اش است.


خیانت.


از سایه ام می ترسم


شاید سایه ام با زن همسایه...


نه،


انگار لکاته ها افکارم را می خوانند


که مرتب به زیر پنجره می خندند.


امشب سایه ام به جا رختی آویزان نیست.

...



+ نوشته شده در 88/05/12 توسط شکسته قلم |


خرداد

 فصل تازه شدن رفاقت  من با جزوه هام

آغاز منتظر ماندن و نیامدن

خرداد فصل جا گذاشتن سئوالات امتحان در حیاط مدرسه

فصل جامدادی های سبک

صبح ها، مادر به زیر لب و ان یکاد زمزمه کردن

خرداد فصل کوک کردن 2 تا ساعت برای بیداری صبح

در کوچه دویدن

برای باز دیدن او

خرداد


تکرار هر ساله ی یک اضطراب

سنجاق کردن کارت  ورود به جلسه به سینه ها

خرداد فصلِ 

پیر شدن رنگ جوهر ِ نوشته های نامه ام.

فصل ناتمام آرزوهای من

رویای شیرین  ِ کابوس شب های امتحان

+ نوشته شده در 88/05/12 توسط شکسته قلم |


ترسید از گفتن ِ  رفتن

اما رفت.


ماندنم بی فایده است.


دیگر قاتل ها می دانند


نباید به صحنه ی جرم برگردند.

+ نوشته شده در 88/05/12 توسط شکسته قلم |



فردا

از ترس مرگ ناگهانش در روزمرگی هایم

صلانه،صلانه

قدم می زند تا به پشت پنجره اتاقم برسد.

من در سطرهای پاک شده ی خاطره هایم

یادم رفت ساعت را برای فردا کوک کنم.

+ نوشته شده در 88/05/12 توسط شکسته قلم |


از گناه های نکرده ام

از توبه های مستجب نشده.

ساده تر

گه گاه

از روزهای مترسک شدنم سر مزرعه ی این وآن می ترسم

از گناه های نکرده ام

که نشوند تعبیر کابوس های بیداری ام می ترسم.

نکند رویاهایم در هوای هوسم آتش بگیرند

می ترسم از تو ،

آشنای روزهای آفتابی ام ؛ سایه.

که تو

برای گناه های نکرده ام نکنی ترکم

می ترسم از فردا

که نیامده برود

و من بمانم

در صف طولانی نانوایی.

+ نوشته شده در 88/04/14 توسط شکسته قلم |


 این شب ها

ستاره ها بی دلیل خاموش می شوند.

آسمان تاریک تر از هر قرنی.

ومهتاب سال هاست،

شب ها بر دیوار بلند برج ها می ماسد

و کسی ضربان قلبش را نمی گیرد.

+ نوشته شده در 88/04/14 توسط شکسته قلم |


می دانم اگرچه دورم

اما نزدیک به خاطره های شب های تو.

نزدیک تر از عطر بوته های یاس همسایه

یا ، قاصدک به اسارت افتاده به دستان تو

باورم کن

تنها برای بار دیگر

تنها برای یک پایان.

خانه ام به خانه ی مهتاب نزدیک است

مجالی ده .

همسفرم شو در این بیکران، نگاه های مبهم آدم ها.

+ نوشته شده در 88/04/14 توسط شکسته قلم |


 فرهاد،

زاده ی تخیل یک قلم.

شیرین

به شیرینی ِ شاخه نبات نبود.

در این سکانس

من نقشم را بازی می کنم.

بازی ِ یک بازی

من

نه فرهادِ این قصه ام

نه شیرین

من ،منم

زاده ی یک حقیقتم

باورم کن

حرف هایم دست نوشته ی کسی نیست

این

     منم.

+ نوشته شده در 88/04/14 توسط شکسته قلم |


زنگ مدرسه  ،
دنگ دنگ دنگ.حیاط پر از خالی یک ازدحام

هنوز

جزوه ی جا مانده در جامیزی نیمکت

منتظر کوله پشتی ،

خط به خطش را از بَر می کند.

+ نوشته شده در 88/03/30 توسط شکسته قلم |


به امروز ،

دیروز

دسته دسته تقویم های پر از حادثه

که تلمبار شده اند کنار اتاق

 شک می کنم.

شک می کنم نکند ،

امروز
 
ادامه ی سال ها پیش باشد

سال هایی که نیامده ، کال چیده شده اند

شک می کنم از انعکاس نور در آیینه

به صدای لالایی مادر ،

به تو

من ، تو،من ، تو

اما این تو ، من

ما نمی شود

همین است که شک می کنم .

+ نوشته شده در 88/03/30 توسط شکسته قلم |


زندگی معنا گرفته است

میان این بود ونبودها

اینجا کسی از درد دیگری خبردار نیست

به اشاره و سکوت

مرحم شده ایم بر زخم های همیشه تازیمان

اینجا شب ها بلند ،

روزها به کوتاهی یک خمیازه .

خفاش ها که پیر طریقت تحجدن

خسته شده اند از شب های ما

اینجا تنها نقره از مهتاب می ریزد بر قدم های نازک خیالمان

خیال و باور

درک و اندازه

تهی می شوند از قالب

روشن تر

اینجا سخت می آید

به آنها که متر می کنند زندگی را

+ نوشته شده در 88/03/30 توسط شکسته قلم |


حرف هایم،

مثل آدامس آنقدر جویدم

که آخر بی مزه شد.


+ نوشته شده در 88/03/30 توسط شکسته قلم |


 می شناسیم

می دانی از کدام قبیله ام.

تفریح من،شکار و زورآزمایی آنها نیست.

می دانم که می دانی،

اینجا دیوانه صدایم می زنند

خلاصه اش

در طویله ی قبیله اسب سفید ندارم.

اما باز همسفرم می شوی!

از شرق وطن ِ روحم،تا شرق آرزوهایم.

می دانم که می دانی

پیاده سفر خواهم کرد

 با پای برهنه

اما باز همسفرم می شوی!!

+ نوشته شده در 88/03/14 توسط شکسته قلم |


 بهار.

 برگ ها

طلایی، نارنجی، زرد؛

بی رمق بر زمین.

بیدهای باغ آشفته تر،

از دَم دَمای غروب پاییز.

ماهی های قرمز حوض

از فرط حیا خود کشی کردند.

مادر دیگر انار دان نکرد

پدر دست از نماز کشید.

عقربه های ساعت

سَر دَر ُگم،از کدام طرف بچرخند

وقتی آرام،درِِ خانه باغ را

برای همیشه رو به چشمانم بستی.

+ نوشته شده در 88/03/14 توسط شکسته قلم |


 دیدمت.

می بینمت.

خواهمت دید.

چه تلخ، دیگر نباید بشناسمت

+ نوشته شده در 88/03/14 توسط شکسته قلم |


میان هر هجایِ خُُُرُ ُپف های پدر

همچون بیهقی

تاریخ چین های پیشانی پدر را می نویسم.

پینه های بسته به دستانش را

با مِهر واژه ها از یادش می برم

اما هر چه می کنم

تاریخ چشمانش...

خلاف بیهقی نمی خواهم

سخنی ناآراسته بکار بِبندم.

+ نوشته شده در 88/03/14 توسط شکسته قلم |


پلاک خانه را


با پلاک خانه ایی دیگر،

چند کوچه آن طرف تر عوض کردم.

دلیل روشن است.

جز تو کسی خانه ام را بلد نبود.

شاید این کار

آغازی باشد

برای عادت به سلام های مبهم این مردم

+ نوشته شده در 88/03/01 توسط شکسته قلم |


دفتر خاطره هایم را

چند روز،

         چند ماهی،
                       یا که چند سال

جلوتر نوشته ام.

می دانم؛وقتی که قاضی حکم به جدایی من و تو دهد

روزگارم

          همین است.

+ نوشته شده در 88/03/01 توسط شکسته قلم |



سهراب را نمی دانم.

اما من ایمان دارم.

تنها،

تنها، این صدا، صدای تو بود که مرا

به نام کوچک صدا زد.

در میان تشیع روحت

و به اثارت بردن جسمت برای شهادت دادنِ دروغ

به آنچه که ایمان داری.



+ نوشته شده در 88/03/01 توسط شکسته قلم |


هنوز هم میان حقیقت و رویا


فاصله ایی ست قدِ

مهربانی های مادر تِرِزا تا بی رحمی جنگ افروزان جهان


باور خیال هایی که هنوز به صحنه ی حقیقت کالند.

و هستی که هیچ ارتباطی ندارد

با جشن رنگِ خواب های ما.

+ نوشته شده در 88/02/21 توسط شکسته قلم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بسم رب المعشوق
ببخش که آخر صرف فعل "رفت" را یاد نگرفتم
رفتند
رفتیم
رفت
رفتم
رفتید
...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/07/01 - 88/07/30

88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30



پیوندها

علیرضا مجابی(م.آذرفر)
سیاهه ها و سپید ها
علیرضا
یاس و پری
صوفیا
-+- سورئالیست -+-
زهیر
شمس لنگرودی
ذره ای عشق
دختر کوچولو
شمس پرنده
تک مضراب جوانی
باران
کورش جوادی
رهـــــا
بهنــاز روشن
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin