|
می بینی که چه ساده + نوشته شده در 88/07/27 توسط شکسته قلم |
+ نوشته شده در 88/07/27 توسط شکسته قلم |
من عاشق شدم. هم محلی ها لکاته صدایش می کنند. پیر مردها بعد از نماز مغرب نفرینش می کنند پیر زن ها در کوچه به زور چادر سرش می کنند کسی نمی بیندش حتی به عنوان یک عابر. شب ، می ترسد از سایه اش از پیچیده شدن صدای پاشنه ی کفشش در کوچه. چنگ می زند گلویش را بغض وقتی ،نوشته است روی پیش خوان عطاری از دادن نسیه معذوریم. عاشقش شدم به سادگی آنچه ندیدن، چه چیز رنجش میدهد. به سادگی آنکه از خودشان طردش کردند. + نوشته شده در 88/07/14 توسط شکسته قلم |
آخرین چراغ تنها روزنه ی فرار. شعله تاب نیاورد در بی تابیِ باد. خـــــــــــــــاموشی. امیدم ناامید شد. برای دیدن اولین، آخرین نگاه تو. + نوشته شده در 88/06/23 توسط شکسته قلم |
پرواز به خاطرم ماند. بالی برای پرواز نیست. لحظه ی آخر ؛ رفتنت هرگز نیامدنت. پرهای بال های من تاوان گناه ِ تو. + نوشته شده در 88/06/21 توسط شکسته قلم |
از تو که نه ، از خودم خسته شدم. از تکرار خنده هایی خشک در آیینه. امروز ساعت را کوک نکردم که شاید بیدار نشوم هرگز اما نشد. دیروز پنجره را بستم که صدای خِش خِشِ جاروی رفتگر بیدارم نکند هرگز اما نشد. دیروز... دیروز... اما نشد هنوز هم در خیال ِ مرگ ، شب ها را تمام می کنم. اما نمی شود تعبیر خواب همسایه ، مرگم. + نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |
کفر است می دانم. اما فرق تو با عیسی مسیح (ع) در زنده کردن مردگان چه بود؟ + نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |
شب ها گرگ ها چه زوزه های دل فریبی می کشند. گوسفندان دهِ ما که اجدادشان خران باری بودند. چه زود شبیه پدر بزرگانشان می شوند. + نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |
حرف تازه ایی نیست جز تکرار مکررات. آزردن خاطر دوستان. حرفی نیست از جنس احساس سهراب یا که دست کم گم شدن میان این شلوغی ها شرمنده اگر چیزی نیست برای رج زدنشان همین است سکوت مهمان هر شبمان. + نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |
وقتی که نتوانستیم بگذریم از چهار چوب های قرمز رنگ فرقش در چیست؟ در کتاب های درسیمان تمایز جبر و اختیار را بیان می کنیم. + نوشته شده در 88/06/08 توسط شکسته قلم |
به سایه ام ،هنگام پنهان شدنش در تاریکی ها شک می کنم. نکند مانند زن همسایه خیانت بکند. لبخند هایی درون آیینه اما نه، کسی پشت آیینه نیست زن همسایه امشب عروسی اش است لکاته ها به زیر پنجره اتاقم به قصد آزارم کِل می کشند با ناخن های بلندشان به دیوار می کشند. زن همسایه امشب عروسی اش است. خیانت. از سایه ام می ترسم شاید سایه ام با زن همسایه... نه، انگار لکاته ها افکارم را می خوانند که مرتب به زیر پنجره می خندند. امشب سایه ام به جا رختی آویزان نیست. ... + نوشته شده در 88/05/12 توسط شکسته قلم |
+ نوشته شده در 88/05/12 توسط شکسته قلم |
ترسید از گفتن ِ رفتن اما رفت. ماندنم بی فایده است. دیگر قاتل ها می دانند + نوشته شده در 88/05/12 توسط شکسته قلم |
+ نوشته شده در 88/05/12 توسط شکسته قلم |
از گناه های نکرده ام از توبه های مستجب نشده. ساده تر گه گاه از روزهای مترسک شدنم سر مزرعه ی این وآن می ترسم از گناه های نکرده ام که نشوند تعبیر کابوس های بیداری ام می ترسم. نکند رویاهایم در هوای هوسم آتش بگیرند می ترسم از تو ، آشنای روزهای آفتابی ام ؛ سایه. که تو برای گناه های نکرده ام نکنی ترکم می ترسم از فردا که نیامده برود و من بمانم در صف طولانی نانوایی. + نوشته شده در 88/04/14 توسط شکسته قلم |
این شب ها ستاره ها بی دلیل خاموش می شوند. آسمان تاریک تر از هر قرنی. ومهتاب سال هاست، شب ها بر دیوار بلند برج ها می ماسد و کسی ضربان قلبش را نمی گیرد. + نوشته شده در 88/04/14 توسط شکسته قلم |
می دانم اگرچه دورم اما نزدیک به خاطره های شب های تو. نزدیک تر از عطر بوته های یاس همسایه یا ، قاصدک به اسارت افتاده به دستان تو باورم کن تنها برای بار دیگر تنها برای یک پایان. خانه ام به خانه ی مهتاب نزدیک است مجالی ده . همسفرم شو در این بیکران، نگاه های مبهم آدم ها. + نوشته شده در 88/04/14 توسط شکسته قلم |
فرهاد، زاده ی تخیل یک قلم. شیرین به شیرینی ِ شاخه نبات نبود. در این سکانس من نقشم را بازی می کنم. بازی ِ یک بازی من نه فرهادِ این قصه ام نه شیرین من ،منم زاده ی یک حقیقتم باورم کن حرف هایم دست نوشته ی کسی نیست این منم. + نوشته شده در 88/04/14 توسط شکسته قلم |
هنوز جزوه ی جا مانده در جامیزی نیمکت منتظر کوله پشتی ، خط به خطش را از بَر می کند. + نوشته شده در 88/03/30 توسط شکسته قلم |
+ نوشته شده در 88/03/30 توسط شکسته قلم |
+ نوشته شده در 88/03/30 توسط شکسته قلم |
+ نوشته شده در 88/03/30 توسط شکسته قلم |
می شناسیم می دانی از کدام قبیله ام. تفریح من،شکار و زورآزمایی آنها نیست. می دانم که می دانی، اینجا دیوانه صدایم می زنند خلاصه اش در طویله ی قبیله اسب سفید ندارم. اما باز همسفرم می شوی! از شرق وطن ِ روحم،تا شرق آرزوهایم. می دانم که می دانی پیاده سفر خواهم کرد با پای برهنه اما باز همسفرم می شوی!! + نوشته شده در 88/03/14 توسط شکسته قلم |
بهار. برگ ها طلایی، نارنجی، زرد؛ بی رمق بر زمین. بیدهای باغ آشفته تر، از دَم دَمای غروب پاییز. ماهی های قرمز حوض از فرط حیا خود کشی کردند. مادر دیگر انار دان نکرد پدر دست از نماز کشید. عقربه های ساعت سَر دَر ُگم،از کدام طرف بچرخند وقتی آرام،درِِ خانه باغ را برای همیشه رو به چشمانم بستی. + نوشته شده در 88/03/14 توسط شکسته قلم |
دیدمت. می بینمت. خواهمت دید. چه تلخ، دیگر نباید بشناسمت + نوشته شده در 88/03/14 توسط شکسته قلم |
میان هر هجایِ خُُُرُ ُپف های پدر همچون بیهقی تاریخ چین های پیشانی پدر را می نویسم. پینه های بسته به دستانش را با مِهر واژه ها از یادش می برم اما هر چه می کنم تاریخ چشمانش... خلاف بیهقی نمی خواهم سخنی ناآراسته بکار بِبندم. + نوشته شده در 88/03/14 توسط شکسته قلم |
پلاک خانه را + نوشته شده در 88/03/01 توسط شکسته قلم |
دفتر خاطره هایم را
چند روز،
چند ماهی،
می دانم؛وقتی که قاضی حکم به جدایی من و تو دهد
روزگارم
همین است. + نوشته شده در 88/03/01 توسط شکسته قلم |
به آنچه که ایمان داری.
+ نوشته شده در 88/03/01 توسط شکسته قلم |
هنوز هم میان حقیقت و رویا فاصله ایی ست قدِ مهربانی های مادر تِرِزا تا بی رحمی جنگ افروزان جهان باور خیال هایی که هنوز به صحنه ی حقیقت کالند. با جشن رنگِ خواب های ما. + نوشته شده در 88/02/21 توسط شکسته قلم |
|
| ||||||